تبليغاتX
ما دو تا گلیم

سه شنبه دوم بهمن 1386

تعطیل

 

خداحافظ بچه ها

 سلام بچه ها.

از همتون ممنونم که تو این ۱سال و خورده ای به من سر زدین و تنهام نذاشتین و تو همه غمها و شادیهام شریک شدین.

دارم وبلاگ نویسی رو میذارم کنار.

(بدون هر چی تو گفتی همون میشه)

 

اگه بدی خوبی دیدین حلالم کنید.

واقعا" نمیتونم اسم ببرم ولی واقعا"  از همتون تشکر میکنم.

امیدوارم تو این مدت خواهر کوچولوی خوبی بوده باشم.

 دیگه هیچ وبلاگی رو اداره نمیکنم به جز بلاگی که برای المپیاد کامپیوتر درست کردم و بعد از المپیاد حذفش میکنم.

 

 

 

 

 

 

خداحافظ همین حالا

نوشته شده توسط خاطره و هانا در 19:2 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ششم دی 1386

تا 1ماه تعطیل-تولد

سلام.

 

 

 

تا یه ماه به خاطر امتحانا تعطیل!

 

 

 

داداش محمد خیلی نامردی کردی رفتی واسه همیشه...منتظر همچین روزی بودم.الان نمیتونم ولی یه روز میام خودمو خالی میکنم!!!میگم که از دستت ناراحتم

 

 

 

 

 

آبجی مریم جونم.عزیز دلم تولدت مبارک امیدوارم که صد سال زنده باشی...قربونت برم ببخش که دیر شد.امیدوارم که موفق باشی و سربلند.

عزیزم تولدت مبارک

ایشالا خودم اینجا یا ایران واست یه تولد حسابی بگیرم.

 

 

 

پ.ن۱:

انسانهاي سالم خوشبختي را تعقيب نمي كنند،بلكه زندگي مي كنند وخوشبختي پاداش آنان است

نوشته شده توسط خاطره و هانا در 15:57 |  لینک ثابت  

شنبه یکم دی 1386

عیدتون مبارک

سلام بچه ها.

خوبین؟

منم همینجوری اومدم گفتم ببینم چه خبره.

مام خبری نداریم ولی خوب ۵ روز تعطیل بودیم و امروز روز آخر تعطیلاته.

عید و یلدای همتونم مبارک

بالاخره زمستون هم شروع شد و ما باید منتظر بارون باشیم.

امتحانا هم کم کم داره شروع میشه درساتونو خوب بخونین واسه منم دعا کنین.


یه روز من و آوا تو راهرو بودیم داشتیم میرفتیم تو کلاسمون یهو دیدیم یکی از بچه ها دست یه دختر بچه رو گرفته مام کرم داشتیم دیگه گفتیم بیا بهش پخ بگیم یهو دوتایی با هم گفتیم پخ باورتون نمیشه این دختره ۲ دور٬ دور سرش چرخید.

این معاونمون هم پشت سرش بود به دختر کوچولو هه که داشت سکته میکرد گفت نترس خاله اینا همشون دیوونه ان.

ما مردیم از خنده آخه شما که نمیدونین این چه چه جوری حرف میزنه

گلستان:گیلیستان          خانم:خانِم           بقیه اصطلاحاتش رو آوا بلده مثل خودش میاد حرف میزنه(یه وقت به کسی توهین نشه ها)

حالا زنگ آخر دیدیم دختره دم در دفتر معلما وایساده رفتیم پیشش گفتیم ما رو یادته گفت آره گفتیم اینجا چی کار میکنی؟گفت دختر خانم ...... ام (معلم شیمیمون)

یکی از بچه ها گفت امروز دبیر شیمی دخترش حالش خوب نبوده آوردش مدرسه من و آوا هم زدیم به چاک که آخه مگه مرض داریم؟ چیکار به دختر مردم داریم؟

 

خوب همین ایشالاخاطرات به یادماندنی پیش بیاد واستون تعریف کنم.

 

پ.ن۱:هرچه دنياتو زيباتر تجسم کني زندگي زيباتري خواهي داشت

نوشته شده توسط خاطره و هانا در 15:36 |  لینک ثابت  

یکشنبه هجدهم آذر 1386

مرگ.قبر.عذاب قبر

بر سنگ قبرم بنویسید:

خاکی بود

اهل زمین نبود

مسافر این شهر غریب از همه دلگیر بود.

دیوانه بود

دیوانگی

دوستی

محبت

عشق

شمع

گل

پروانه

تو را دوست داشت

زیبایی ها را دوست داشت

کارنامه اعمالش سیاه بود

از خدایش خجالت می کشید


اینارو نوشتم که می خوام از این به بعد به یاد مرگ...قبر...عذاب قبر زندگی کنم.

شاید بازم از این جور پستا دیدید

نوشته شده توسط خاطره و هانا در 3:2 |  لینک ثابت  

شنبه دهم آذر 1386

چرت و پرت

سلام سلام.

چطورین؟ خوبین؟

نمیدونم چرا چند وقته اینجوری شده وبلاگم بدخواه پیدا کرده نظرای بد میبینم.هر کی دوس نداره میتونه نظر نده ولی خوب اگه مشکلی داشت اشکالی نداره بگین.

 

تعجب نکنین اومد آپ کنم اینا همش از لطف اماراته آخه به خاطر عید وطنی ۴ روز تعطیلیم.

حالا این عید به مناسبت به استقلال رسیدن اماراته...که خدا خیرش بده امارات که ما همیشه تعطیلاتمون زیاد میشه. شیخ زاید (خدا رحمتش کنه)که فوت کرد ما دو هفته تعطیل شدیم خدا بیامرزتش

الانم به خاطر این عید همه اماراتیا همه ماشیناشون رو پرچم بارون کردن...خیلی هم قشنگ شده مثلا" با قلب پرچم اماراتو رو ماشیناشون زدن یا با ستاره یا با خود پرچم.

 

یه ماجرای تعجب برانگیز بگم.

ما تو مدرسه رفته بودیم سمعی بصری فیلم در مورد مشاور ببینیم وقتی برگشتیم یا زیپ کیفامون باز بود یا وسایلامون جا به جا شده بود..من که  پولام هر کدوم تو یه زیپی بوداولش فکر کردم برداشتن بعد که خوب نگاه کردم دیدم تو اون یکی زیپه گذاشتن پوشه ام هم وارونه گذاشتن(من از پارسال که پولام و موبایلم رو دزدین دیگه پولام رو میذارم تو پوشم)...مال یکی از بچه ها عکساشو برداشته بودن.یکی از بچه ها شیشه mp4ش شکسته بود.همه بچه ها این جوری بودن:

ما فکر کردیم شاید اومدن کلاسارو گشتن که ببینن ما چیزی آوردیم یا نه.آخه هر چند وقت یه بار کلاسا رو میگردن.

گفتم اگه وقتی ما نبودیم کیفامون رو گشتن پدرشون رو در میارم.

رفتیم پیش معلم پرورشیمون  گفتیم چی شده گفتش که ما بدون حضور بچه ها کاری نمیکنیم.گفت به معاونتونم میگم ببینم خبری هست یا نه.اونم گفت نه.

بهمون گفتن چیزی نگیم در مورد این اتفاق و بین بچه های کلاسمون بمونه ولی من اینجا گفتم

مامانم میگه شاید یه نفر میخواسته ببینه شما چیزی آوردین که به معاونتون بگه.

خدا کنه زودتر معلوم بشه تو کلاس ما چه خبره.


من به همه جای متن زیر ایمان دارم به جز یه تیکه اش بخونینش:

در گذرگاه زمان ؛‌خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذارد
عشقها می میرند ؛ رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست ؛ که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می ماند

اون تیکه:عشقها میمیرند

دیگه فقط همینا.


پ.ن۱:داداش محمد چرا نمیشه واست نظر گذاشت؟

پ.ن۲:چه لالایی مادر قشنگه.

 پ.ن۳:من گناهکارترین دیوانه ی عالمم

                                                   

نوشته شده توسط خاطره و هانا در 4:46 |  لینک ثابت